غمگنانه
شعرهای مردی که روزی باد اورا باخود برد
دوباره
بدون تو
شروع روز تلخ
سرکشیدن روز مرگی
ایست قلبی تمام شعر ها
خیابان پر تردد بی روح
می بیند پیرمردی،
چشمهای خواب آلود رهگذران را
سکه های محبت
در خیابان پرسه میزنند
گرسنگی سگ های ولگرد
گلوی خراش خورده دعوای دیشب:
-آزادی دو نفر!!
صد نفرهم بیایند
ما اسیر زندان خودمانیم
در این فرسودگی
مدام قدم می زنم
انگار
جامانده ام از تو
بوی تند سیگار های ناشتا
از دهان غریبه های آشنا
چشمهای گود افتاده
از بی خوابی بدهی
حتی کرکره ها هم
حال بالا رفت ندارن
صدای ناله اشان
پاره میکند
چرت رهگذران نشسته را
هنوز
اشک های دلگرفتگی دیشب
له می شود
زیر پای عابران
چقدر در من تردد می کند
این مسیر تکراری
ایجاد شبهه وجود من است
اتلاف جوهر این خودکار
صبح
هیچ وقت مهربان....
![]()
| Design By : RoozGozar.com |
