غمگنانه
شعرهای مردی که روزی باد اورا باخود برد
درون دشت های تنهاییم
پیدایی
تمام رنج های کشیدنی
از فصلهای پاییزیم
پیدایی
چگونه ریشه زدی بر این کویر عمیق؟
در این سقوط احساس
به گودال تنهایی
خسوف ناگهان تو
خروج بی رویه رویایی
منم باعث کوری زمین
شروع خلقت واژه های درد
چگونه به گونه گونه ام خندیدی؟
تو را رنج می کشم
تو را نفس نفس زدم
به روی بوم تنهایی
کشیده شد دردهای دوریت
وه
چه رویایی!
ببین چقدر آتشم به تب
تو آن خلاصه مهرو عطوفتی
کمی به دست گیر قلب شکسته را
بکوش
گوش نگیر از حوادثم
از این جیر جیر طناب خسته
،دور خواهشم
نه طعم ناب آغوش مرا کسی ندیده است
بیا به کشف طعم ناب من
بیا
![]()
| Design By : RoozGozar.com |
